هنوز نیمه راه است
صدای هیس هیس نفسهایم آزارم میدهد
دود خاطراتمان
راه تنفسم را مه آلود میکند
گذری نیست
حتی در خیالم
ذره ای هم
شانه خالی کرده ام تکیه بر شانه هایم نکن
شانه هایم تاب سنگینیه تو ودیگری را ندارد
مجال
بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر
از بهار حظ تماشایی نچشیدم،که قفس باغ را پژمرده میکند
از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ناسیراب
برهنه.......
بگو برهنه به خاکم کنند،سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز میبریم
که بی شایبه حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن میخواهم
وگاه تصویری در صورت فلکی ام نبود
تنها خطوط را طور دیگری ترسیم کردم
تا به فریب خود
به تماشا رفته باشم
که اگر روزی بی سرودن ترانه ای برای تو
به شب رسد
آن روز فرجام مرگ را به نهایت دریافته ام
آن روز اگر به شب برسم
بامدادی بر شبم نخواهد بود
................
..............
...............
.................
چقدر ساده آشنایت شدم
چقدر ساده همراهت شدم
همیشه میشد با تو تمام شد
باتو شروع کرد
همیشه میشد در هر عامیانه ی عاشقانه ای
پیدایت کرد
مثل وقتی که دلتنگت میشدم
وتو در آینه بودی
همراه من
تا با هم به تماشا بپیوندیم
مثل وقتی که برف می آمد
ودر انتهای رد پای تو
افق آغاز میشد
....................
....................
......................
افسوس
افسوس که ما ندیدیم
ونگاه تو همه از مهر بود
تا ما به تجربه های شاعرانه عاشق شویم
و از درون
خود را فریاد کنیم..............
...................
..................
..................
................
در این میان هم کدامم من؟
رسالتم چیست؟
محکوم و جلاد خویشم؟
یا عاشق؟
کدامینشان؟
تا به سرودنی تازه،خویش را
به زایش چندمین،تسکینی باشم
و مرگ را تسلیتی؟
وهمین گونه آغاز شدم
من آنقدر نیاز دارمت
که شاید امشب
عاشقانه با ستاره ها
به شهر تو سفر کنم
...............................
آری تنها صداست که میماند
وهنوز میشنوم
قویی از دریاچه ای و انسانی
بر وعده گاه انتظار میگذرند
...................
................
..................
...................
گفتی برای همیشه
از همیشه چند روز دیگر باقیست؟
وگفتی هرگز
وهنوز هرگز نفهمیدم یعنی چه.........؟
حال هرگز
مرا به یاد تو می آورد
برای همیشه
.............
...............
..............
سکوت بود و پیچک احساس
که رو به روشنایی کودکی ام
میبالید
ومن در عمق دیدارت
به دنبال یک ترانه میگشتم
...............
...............
...............
................
بی شک اندیشه ای بود،او را
در میان واژه های شعر
ورنه من هرگز نمیگفتم خداحافظ
وامروز تا روزی که بخواهی
اگر اندک امیدی به فرا رسیدنت باشد
گر چه ناگوار آید و سخت
از خاطره ات
بی تو باز میگردم
بر بلندای زمان باز،فریاد غمم حس بلنی دارد
شمیم عطر اندامت هنوزم بر تنم جاریست
آسمان باز رنگ باریدن دارد
دل رنگین تو باز پیچیده با بوی شقایقها
هنوز باران نباریده و باز چشمهای شقایق خشکند
باز لابه لای کوچه های خستگی
یاس کبود ریشه نهفته است به خاک
دستها خالی از هیچ و پر از گل پر پر شده ی عشق
آیینه منتظر نیم رخ مهتاب چشم به آسمان دارد
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |